|
یکی از گل های آب 84 پرپر شد به همین سادگی وقتی خبر رو شنیدم اصلا باورم نشد فکر کردم خواب می بینم با صدای بلند گریه کردم که شاید با صدای گریه از خواب بیدار شم! ولی خواب نبود واقعا اتفاق افتاده بود خدایا انگار همین دیروز بود یادمه روز آخر موقع خداحافظی، هی خداحافظی می کرد و حلالیت می خواست و می رفت ولی بعد چند دقیقه دوباره میومد و می گفت: نمی دونم چرا نمی تونم برم! خدایا! آخه فرزین خیلی آرزوها داشت می خواست ارشد قبول شه همه جزوه های کنکوری رو جمع کرده بود که شروع کنه ولی... از همون موقعی که از ارومیه رفت هروقت حالشو می پرسیدم بیمارستان بود یه بار که ... یه بار دیگه هم ... آخرین بارم که گفت: دعام کن، فردا قراره برم عمل کلیه بهش گفتم: امسال، سال تو نبود همش مریضی گفت: فقط اینو می دونم که خدا خیلی دوستم داره چند روز بعد تو آخرین تماس تلفنی صداش خیلی خسته بود گفت: بهترم! ولی نبود گفت: خدا رو شکر کن شیراز قبول شدی، درساتو خوب بخون، کلی خوش بگذرون، از عوض منم بگرد آخرین جمله اش این بود که: دعام کن دعا کردم به خدا دعا کردم ولی دعاهام مستجاب نشد یکی دو هفته هم بود که کسی گوشی رو جواب نمی داد خدایا چرا جواب نمیده؟ نکنه اتفاقی افتاده؟ نگو فرزین داره درد می کشه داره .......... هیچوقت فراموشت نمی کنیم هیچوقت... جات بهشت باشه خدا رحمتت کنه
چند وقت پیش واسه یه امر خیری، سه روزی رفتم ارومیه! ولی خیلی زود این سه روز تموم شد و بازم روز از نو، روزی از نو ... چون وقتم خیلی کم بود نتونستم به اکثر دوستام اومدنمو خبر بدم یه سری به دانشگاه زدم و بعضی از اساتید رو ملاقات کردم از دوستام هم نادره، آتوسا، فریبا و چند نفر دیگه رو دیدم دانشکده هنوز برام آشنا بود خیلی از صحنه های کارشناسی دوباره اومد جلوی چشمام گروه آشنای آب، انجمن علمی، آزمایشگاه هیدرولیک و آبیاری زهکشی، ساختمان قدیم و معراج،محوطه دانشکده، آموزش، کتابخانه مرکزی، سلف و ... پر بود از خاطرات به یاد ماندنی 4 سال زندگی چقدر دلم هوای اونروزا رو کرده اردوهامون، کلاس های درسمون و مهم تر از همه صمیمیت کلاسمون که دیگه هیچ جایی پیدا نمیشه. آخه ما 84ی ها یه چیز دیگه بودیم 12آذر میام ارومیه به امید اونروز
دیشب با دوستام رفتیم حافظیه!!! منم که مثل اکثر وقتا دلم گرفته بود یه نیتی کردم و تفالی به حافظ زدم و اونم اینطوری جوابمو داد: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن و این سر شوریده باز آید به سامان غم مخور گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان غم مخور حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله می داند خدای حال گردان غم مخور حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور دلتنگم خیلی
بعد حدود یک ماه بازم دلم هوای نوشتن کرده از وقتی اومدم شیراز تقریبا دو هفته میگذره ! شیراز شهر قشنگیه هرچند هنوز خیلی واسم غریبه ولی یه جورایی حس خوبی به این شهر دارم بعضی شبا خیلی احساس دلتنگی میکنم واسه بابام، که حتی یه لحظه نفس کشیدنشو یه لحظه تپش قلبشو با تموم دنیا عوض نمیکنم واسه مامانم، که مهربونترین کسم تو زندگیمه برا غذاهای خوشمزه اش، برا دلسوزی هاش واسه آبجی شیوام، برا دوتایی آشپزی کردنمون، حتی واسه دعواهامون واسه پری نازم و درد دل هاش واسه زهراییم و دل آسمونیش واسه یاسمنم و خاله فرشته گفتن هاش واسه عمه ماهرخ واسه آبا و آقاجونم که هر وقت یادشون می افتم یه فاتحه براشون میخونم خلاصه دلم واسه ارومیه یه ذره شده ولی کاری نمیشه کرد باید تحمل کنم آرزو میکنم اون روزی که حکمت این کار خدا رو می بینم از حرفایی که چند وقت پیش نوشتم خجالت بکشم... یواش یواش دارم به زندگی تو شیراز عادت میکنم زندگی تو خوابگاه یکم سخته ولی دارم خودمو باهاش وفق میدم دیروز بالاخره رفتم حافظیه وای که این حافظیه چقدر قشنگه از در و دیوارش عشق می باره یه چند تا عکس آخر این پست گذاشتم که این زیبایی ها رو با شما هم تقسیم کنم راستی از شما چه خبر؟ چه می کنین؟ دلم واسه تک تکتون تنگ شده خیلی دوستتون دارم خیلی... |
About![]()
نمیدونم باید از کجا شروع کنم؟ Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 Links
پری جونم |